زپا افتاده

:: زپا افتاده
در اين سراي بي كسي, كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر ، بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند ...

 

( کسی میدونه شاعرش کیه ؟ )

منبع : ترنم های تنهاییزپا افتاده
برچسب ها : خراب

بغلوتراپی !!

:: بغلوتراپی !!

آدم که خدا نیست ! عشق بیافریند ، آسمان بیافریند یا حتی یک قطره باران خلق کند ! انسان موجودی عاجز است که فقط میتواند خالق یک چیز باشد ... تنها معجزه ای که آدم میتواند خلق کند : آغوش است ... گاهی سفت و محکم ! گاهی گرم و نرم ! هر چه هست لاکردار درمان هر درد بی درمانی است !

 

یه قانون شبیه قانون نیوتن هست که میگه :

برای هر بغل عکس البغلی است برابر آن و در جهت مقابل آن !!

منبع : ترنم های تنهاییبغلوتراپی !!
برچسب ها :

رویای باغبان

:: رویای باغبان

باغبان تک درختش رو با هیچی عوض نمی کرد ،

با آب گوارای چشمه جوشان محبتش درخت رو آبیاری می کرد . به درخت می رسید و اونو خیلی مورد توجه خودش داشت . باغبان خیلی به تک درختش اهمیت میداد . اوایل درخت هم با باغبان خوب بود اما درخت  آرام آرام دچار روزمرگی شد و سرش با کلاغهایی "که گاه گاهی از اون اطراف عبور می کردن" گرم شد . درخت خوش بود... باغبان میدید و دم نمیزد . اما باغبان خستگیش در نمیرفت هر چه بیشتر به تک درخت رسیدگی میکرد ازش دورتر میشد . هر وقت می اومد پیش درخت میدید تو خواب زمستونیه و متوجه حضور باغبان نمیشد . درخت میوه هاش رو ارزانی کلاغها کرده بود ... باغبان خسته شد ، خسته از این زدن و به در بسته خوردن ها ... باغبان نا امید شد ...
یه روز باغبان به درخت گفت یا باش یا نباش ! پیر شدم از این بودن های نصفه و نیمه ... !
اما دیگه دیر بود حتی اگه درخت میخواست تمام قد همراه باغبان باشه ، باغبان دیگه رمقی نداشت...
باغبان تصمیم خودش رو گرفت . شغلش رو باید عوض میکرد ، دیگه نمیخواست باغبان باشه ...

منبع : ترنم های تنهاییرویای باغبان
برچسب ها : باغبان ,درخت ,باغبان باشه

:: ♥ مردی از جنس تنهایی ♥ ::

:: :: ♥ مردی از جنس تنهایی ♥ ::

از پنجره ای که به طرف حیاط باز میشه٬ داخل رو می بینم .
یه زیرانداز کهنه و یه یخچال زوار در رفته معلومه . چندتا کیسه نایلونی هم که معلوم نیست توش چیه ٬ گوشه و کنار اتاق به چشم میخوره که نامنظم روی زمین قرار گرفتن . غیر از اون زیر انداز بقیه کف اتاق که نسبتا بزرگ هم هست ٬ خالیه و فرش یا چیز دیگه ای پهن نکردن .

از صاحب خونه میپرسم کی توی زیرزمینه ؟ اجارش دادین بالاخره ؟! میگه آره یه پیرمرد نابیناست . میگم با کی زندگی می کنه ؟ میگه تنهاست ! میگم مگه میشه بدون چشم تنهایی زندگی کرد ؟ میگه حالا که میبینی شده ... ماهی یک بار یکی از اقوام دورش میاد بعضی از کارهاشو براش انجام میده و یه مبلغی هم میگیره . چشمام از حدقه میزنه بیرون ٬ میگم ازش پول میگیره ؟ مگه فامیلش نیست ؟ میگه چرا فامیلشه ولی میگیره دیگه !
میگم خدایا یه پیرمرد تنها ٬ مگه آدم میتونه بهش کمک نکنه هیچ ٬ یه پولی هم ازش بگیره ؟...

دوباره میرم تو حیاط و نگاهی به زیرزمین میندازم . همه وسائل پخش و پلا چیده شدن . سعی میکنم پیرمرد رو ببینم و باهاش حرف بزنم اما چیزی دیده نمیشه . غروبه و هوا کم کم داره تاریک میشه . چراغهای تراس حیاط که روشن میشه دوباره یاد پیرمرد می افتم. اما هرچی منتظر می مونم چراغ های خونش روشن شه ٬ بی فایدس. یهو یه چیزی به ذهنم میرسه و داغونم میکنه و اون اینه که برای یک نابینا شب و روز که فرقی نداره ... آدم کور که نیازی به روشن کردن چراغ نداره ...

تصمیم میگریم حتما به دیدنش برم و اگه کمکی لازم داشته باشه براش انجام بدم . به این فکر می کنم یک آدم تنها ٬ اونم بدون چشم چطور می تونه زندگی کنه ؟ چطور غذا می پزه؟ لباساشو کی میشوره ؟ و هزاران کار ساده و کوچیک که با نبود چشمانی بینا به هزارتا مشکل و بدبختی تبدیل میشن . دیگه اعصابم به کلی به هم میریزه . بی قرار میشم .

راجع بهش از صاحب خونه می پرسم . اسمش حیدرباباس . همه کس و کارش و همچنین چشماشو زمان جنگ ٬ عربهای آشغال ازش میگیرن . همسر باوفا و مهربونش!! حتی یکسال هم پیشش نمی مونه و ترکش میکنه . تازه شش ماه از ازدواجش گذشته بود که این فاجعه براش اتفاق می افته . حتی خبر نداره زنش وقتی ترکش کرد حامله بوده یا نه ...

با هر بدبختی هست شب رو صبح میکنم و همراه با صاحب خونه به دیدنش میرم . در میزنم٬ بعد از مدتی میاد بالا ٬ پشت در ٬  میگه : کیه ؟ میگم مهمون نمیخوای حیدربابا ؟! درو باز میکنه و میگه آخه شما کی هستی ؟ خودم رو معرفی میکنم . ما رو دعوت میکنه داخل . از پله ها که پایین میرم اولین چیزی که می بینم یه طناب که از این ور اتاق پذیرایی کشیده شده به اون طرف و روش چند تیکه رخت شسته شده انداختن !

باهاش خوش و بشی می کنم و نظرم جلب میشه به لباسهای تنش. خیلی خیلی تمیز و مرتبه . معمولا پیرمردهایی به این سن زیاد مرتب و تمیز نیستن ولی حیدربابا معرکه س . تمیز تر از پیرمردهای هم سنش که چشم هم دارن !!
یه نگاه به دور و اطراف میندازم همه چی روی زمین چیده شده . احتمالا بخاطر اینکه دم دستش باشه . یه دونه پشتی گذاشته برای نشستن و یکی هم گذاشته برای تکیه دادن . مبل دست ساز درست کرده !!

بهش میگم حقیقتش رو بخوای دیشب راجع به شما زیاد شنیدم و تصمیم گرفتم بیام ببینم کاری داری که برات انجام بدم ؟ مثلا وسائل خونت رو بچینم و مرتب کنم و یا هر کاری دیگه ای که داشته باشی . در جواب اسمم رو می پرسه ! میگم "محمد" . میگه محمدجان ! من بیست و چند ساله که این وضع رو دارم . نگران تنهایی من نباش . دیگه عادت کردم . بعضی وقتها شده ماه ها کسی رو ملاقات نکردم. خدا خودش بهم کمک میکنه کارامو تنهایی انجام میدم ...

دلم میشکنه از اینکه چقدر این آدم تنهاست . همه نزدیکاش زمان جنگ کشته شدن . شانس آورده که بنیاد جانبازان یه مبلغی ماهیانه بهش میده وگرنه معلوم نبود الان چه وضعی داشت .
میگه لباساشو میریزه تو ماشین لباس شویی و یاد گرفته که با لمس کردن درجه شو تنظیم کنه .
یه دونه تک شعله گاز هم داره که روش کنسرو و این چیزا گرم میکنه یا غذا می پزه . سیب زمینی هم پوست می کنه از من قشنگ تر !
یه دونه یخچال معمولی داره یه دونه فریزر کهنه ! میگه جای هر وسیله ای رو حفظم. اگه جابجا بشن نمی تونم دیگه پیداشون کنم . مثلا همین دمپایی رو که درمیارم اگه کسی جابجاش کنه دیگه مصیبت دارم برا پیدا کردنش.

دوس دارم بیشتر باهاش حرف بزنم و ازش راجع به چیزای مختلف مثل غذا درست کردنش بپرسم اما میترسم از کنجکاوی زیاد من ناراحت شه . اتاق بغلی فرش نشده . بهش میگم میخوای برات فرشی چیزی پهن کنم توش ؟ میگه نه توی این اتاق پیاده روی میکنم ... تمیز کردنشم برام سخته اینطوری بهتره ...
فکرم بدجوری بهم میریزه و ناراحتی راه گلوم رو سد میکنه ... این فکر آدم رو دیوونه میکنه که نظم و ترتیب و چینش زیبای وسائل به حال آدم کور که فرقی نداره ...
ازش خداحافظی می کنم . ولی از فکرش نمی تونم خارج شم. سعی کردم بهش ترحم نکنم که نکنه بهش بر بخوره . تاسف می خورم به حال اون کسی که با وجود نسبت فامیلی که باهاش داره بجای کمک کردن به همچین آدم باصفایی ٬ کیسه برای پولهاش دوخته . شایدم اینطوری نباشه . خدا می دونه ...
ما آدمها کجای کاریم ؟ قدر داده های خدا رو نمی دونیم هیچ ٬ رحم و مروت رو دیگه چرا زمین گذاشتیم ؟...

منبع : این داستان واقعی بود . شخص مطمئنی اینو  برام تعریف کرد .

منبع : ترنم های تنهایی:: ♥ مردی از جنس تنهایی ♥ ::
برچسب ها : میگه ,میگم ,میکنه ,دونه ,اتاق ,باهاش ,صاحب خونه ,گذاشته برای ,براش انجام ,فرقی نداره

شروعی ازخودم ... ( بازگشت محمد ! )

:: شروعی ازخودم ... ( بازگشت محمد ! )
 

براي این همه پروازه یک لحظه
و غمهایی که هر لحظه
نگاهش می رود تا عمق چشمم میشود باران
شروعي از خودم دارم
که از هر لحظه بیزارم

براي این همه تنهاییه با من
که حتی "ما" در این تنها ترین تنهاست
شروعي از خودم دارم
که از هر لحظه بیزارم

براي این همه لبخند تکراری
و دنیایی که با لبخند من هرگز نمی خندید
شروعي از خودم دارم
که از هر لحظه بیزارم

براي این موجود بی سایه
و خورشیدی که حتی در غروبش نیست دلگیری
شروعي از خودم دارم
که دنیا را نمی خواهم ...                    

                                                                              (شعر از : امین یراقی)

منبع : ترنم های تنهاییشروعی ازخودم ... ( بازگشت محمد ! )
برچسب ها : دارمکه ,بیزارم ,لحظه ,خودم دارمکه ,بیزارم براي ,لحظه بیزارم